بـــوی سبـــــــزینه های بهــــــشت
عهدوفاکن بنماسرخی عشق ازلی/عاشقم وازلب لعلت چوکشیدن نتوان

          « به نام خدای مهربان »      

                      « خداحافظ ای شهرآرزوها »     

    « می روم امّا بادلی پردرد که دگرهماوازشادیهامان نیست.»

درکوچه پس کوچه های آرزوها، درگوشه گوشه های تنهایی ام ترامن چشم به راه بودم .خوابم نمی برد.

همه ی وجودم خواهش ودعابود.تااین که

           « روزهجران وشب فرقت یار آخرشد          

           زدم این فال وگذشت اختروکارآخرشد»

گفتند: چشم ها رابایدبست،بستم.بایدگشود، گشودم.

چشم هارابایدشست ، شستم.باقطره قطره های اشکم

شستم امّاباورم نبود.چشم ها راخوب مالیدم ،باورم نشد.

حسّ عجیبی بود.

این جابهشت ! راستی منِ خراب و

کوله ای از گناه وبهشت کجا؟!

آری چون خسی درمیقات.

بی اراده ، طواف  و نماز و دعا ودویدن صفاومروه....

آتشی در جانم بود ، آتشی که جانانه بسوخت.

    « آتش آن نیست که ازشعله ی وی خنددشمع 

   آتش آنست که درخرمن پروانه زدند»

          

درجای جای این بهشت ودرپشت دیواری که

گردوخاک مظلومیت برروی آن نشسته ،

بوی خوش سیب راحس می توان کرد.

گوییا کسی پشت دیوار زیارت نامه می خوانَد.

صدای مادر مادر هنوز به گوش می آید.

« یارب به که شایدگفت این نکته که درعالم        

  رخساره به کس ننمودآن شاهدهرجایی »

چندروزی من ودل ساکن کویی بودیم.

هنوز زنگ شتران به گوش می رسد.

هنوزشهر، بوی محمد(ص)وعلی(ع) می داد.

 هنوزدرکوچه ی بنی هاشم  قدم می توان زد.

هنوزدرمسجدفاطمه(س) نمازمی توان خواند.

هنوزبانگ اذان بلال به گوش می آید.

هنوزصدای چکاچک شمشیر می رسد.

هنوزبدر وحنین وخیبرو...درپیش است.

هنوزریسمان بردست وگردن علی(ع)نرفته است.

هنوزدرِخانه ای آتش نگرفته است.

هنوزفاطمه(س) سیلی نخورده است.

هنوزحسن (ع) زهرجفا نخورده است.

هنوزحسین(ع)ازمکّه وداع نکرده است.

آیاکسی هست که یاری کند؟!آیا کسی هست

که باقطره ای اشک و نَمی     احساس یاری کند؟!

چندروزی به یک چشم برهم زدنی گذشت.

گفتند:شب وداع وباید رفت،

گفتن همانا ودل ازسینه کندن همان .

به همین سادگی!

خدایا می دانی دل کندن ازیارودیارسخت است.

خدایا می دانی.

خدایا باهزاران نذر و نیاز وراز وناز

دراین کوچه باغ عشق قدم گذاشتم.

عمری گذشت وتابه ساعتی دل خوش کنیم.

باورم نیست بانگ وداع!این وداع جان وروان می بَرد.

باوداع سرخوشی نداشته وندارم تاهمیشه

اندیشه ی وصل وپیوست مدام باشد.

امّاتقدیر چیزی دیگراست وما نقطه ی تسلیم.

پس می گویم و

من به چشم خویشتن می بینم که جانم می رود.

خداحافظ ای شهرآرزوها.  

خداحافظ ای مدینه النّبی ، ای بهشت روی زمین.

 خداحافظ ای گنبدخضرای نبی .

خداحافظ ای ستاره های خفته دربقیع.

خداحافظ ای یاس زخمی وقدکمان و گمشده ی نبی .

خداحافظ ای مناجات وگریه های پشت دیواربقیع.

خداحافظ ای کوچه های مظلوم ونخل های مدینه.

خداحافظ ای کبوتران بقیع وبین الحرمین.

خداحافظ ای کوچه پس کوچه ها ی آرامِ بی قرار.

خداحافظ ای خانه ی مهروصفاای مخزن جودو سخی.

خداحافظ ای بهشت. خداحافظ ای بهشت.

خداحافظ ای عطر دل انگیز سیب.

به خدامی سپارمت.

من هم چنان دوستت دارم چون مام ومیهن.

« دروفای عشق تو مشهور خوبانم چوشمع          

  شب نشین کوی سربازان ورندانم چو شمع»

   « می روم امّا بادلی پردرد که دگرهماوازشادیهامان نیست.»

                                 التماس دعا! (جواد عابدی)

 

[ ۱۳۸۸/٥/۱٠ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ درسایه سارعشق ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
پخش زنده حرم
بک لينک